محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)
136
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)
از سر عفت و پاكدامنى از من اعراض مىكند و كمترين تمايلى به من نشان نمىدهد ، زيرا روح آسمانى در نهاد يوسف تجلى دارد و عشق پروردگار ، مجالى براى غير در او باقى نمىگذارد . آيا اين زمامدار نيرومند را ما بايد بندهء فرمانبردار بناميم و زنى همچون من مقهور و ضعيف را خانم و مالك او بدانيم ؟ از شما چه پنهان ، من خويشتن را بر يوسف عرضه داشتم ، دل به او باختم ولى يوسف امتناع ورزيد و به من اعتنايى نكرد و از من صرفنظر كرد و روى گرداند . به شما صريحا بگويم كه من طاقت دورى و بىاعتنايى او را ندارم . من نمىتوانم زمام دل خود را در كف بگيرم و خويشتن را حفظ نمايم . يوسف عنان دل مرا در دست گرفته ، قلب مرا اسير خود ساخته ، شب مرا طولانى كرده و خواب را از چشم من ربوده است . اكنون كه من خود را ذليل او ساختهام و در نزد مردم رسوا گشتهام ، بايد يوسف كام مرا برآورد و اگر مخالفت كرد ، او را به تاريكىهاى زندان مىافكنم ، تا ظلمت زندان ، رونق جوانيش را از او بگيرد و يا جسم نازنين او را آزار و شكنجه مىدهم تا طراوت خود را از دست بدهد . يوسف در يكى از اين دو راه آزاد است كه آسانترين راه را انتخاب كند . يوسف عليه السّلام و مكر زنان دربار زنان اشراف زيبايى يوسف عليه السّلام ، جمال و رونق بازار و طراوت او را ديدند و سوز دل زليخا را نيز شنيدند ، آنها ديدند كه زليخا با آن مقام و عزت ، آرزوى يوسف را در سر مىپروراند و از طرفى تهديدهايش بر عليه يوسف را شنيدند ، لذا به جهت دلسوزى و يا خودشيرينى به زن عزيز حق دادند و براى چارهجويى نزد يوسف آمدند . يكى از زنان به يوسف عليه السّلام گفت : اى جوانمرد رشيد ! اين بىاعتنايى و خودخواهى و ناز و تعزز چيست ؟ ! چرا از بانوى قصر رخ برمىتابى و او را مىآزارى ؟ ! مگر تو در سينه قلبى ندارى كه تسليم اين زن دلداده گردد ؟ ! براستى آيا تو چشمى ندارى كه اين همه حسن و زيبايى